|
گور دسته جمعی( تابوتهای بی رامونا)
شعر سپید
|
یک راست میروم بالای قبرم جایی که همه ی روزهایم را چال کرده ام بی هویت و بی نشان !!!!! شاید گورها زندگی می کنند در ذهن آدمها
[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ٩:٠٦ ق.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
زمین گور دسته جمعیست
من تابوتم را به دوش میکشم [ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ٢:٢٢ ب.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
شانزده بهار [ سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ٢:۳٤ ب.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
هی بخند [ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۸:٠٩ ب.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦ ] [ ۱٠:٢٧ ق.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
می بینی
رامونا چقدر خسته ام تو هر حرفی داری بزن از پروانه ای که درون پیلگیش مرده است از حرفهای تازه ای که در نگاه یک شاعر بخواب رفته است از پنجره ای خاموش که هیچ خاطره ای را به خاطر نمی آورد از قلبهایی که هیچ وقت عاشق نمی شوند ... . . . اما من هر واژه ی تازه ای را در ذهنم به مرگ محکوم می کنم تا دیگر هیچ شعری در من متولد نشود چقدر خسته ام ...رامونا [ جمعه ۱۳٩٠/۱/۱٩ ] [ ٤:۳٥ ق.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
رامونا [ شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧ ] [ ۱٢:۳٠ ق.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
چقدر
[ دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۱ ] [ ۱۱:۳٩ ب.ظ ] [ علیمحمدپورحسن ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |